تبليغاتX
پیرمردی در باران
شعر و نثر
چه فرقی میکند با تو یا........

وقتی در نگاه برگ گرفته زمین هیچ خط و خبری از تو نیست

سالهاست ابستن حادثه ام

و اندام بارانی ام چشم براه دختریست که از اخرین بار رفتنش تا هنوز مانده

و باران

این قطرات دعا خوانده خدا گریه هایم را باطل میکنند

*      *       *

فهمیدن دلتنگی هایی نزدیک به

تو

   چراغ

          کوچه

                  و هق هق هایی چند پرده بالاتر از بغض

به قیمت رفتنت تمام شد

شاید یک دو پلاک از روشنترین خانه که بگذریم

تو را در لهجه لولای در

باز

ببینم

اما مدتها ست بعد از باور رفتنم از جانب تو

شبیه نامه های سرگردانی نوشته میشوم

که بوی جا افتاده ترین دختر دریا ها را میدهد

و کودک ستاره و دعا به جان سارایی هستم

که پیش از پرسیدن اسمش گمش کردم

                   

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 11:18  توسط ایلیا تنکابنی  | 

پست جدید را به بهزاد و مهران و شیوای عزیز که به اندازه قطره باران میفهمند تقدیم میکنم

(ممکنه از نظر شما دوستان ساری و تربت حدریه و اصفهان  کار رو ضعیف جلوه بده ولی حضور این اسامی در کار از نظر من اجباری جلوه میداد شما میتوانید این اسامی رو هنگام خواندن متن حذف کنید)

خواب دیدم

تنت را از ساری

                   تا تربت حدریه و اصفهان به صلابه میکشند

تا جایی که از تمام زنجیر ها و پنجره ها

غبار این دروغ که ما با یکدیگریم پاک شود

- بگو چرا ادم برفی کمر به مرگ سارا و بهار بست؟

( صدای تشویق )

فقط میخندی و کلاهت را درست میکنی

(صدای فحش )

- کجای این زمین ایستاده ای که سرت به اسمان نرسیده چتر میخواهی؟

- وقتی سیاه و سفید حکایت عشقی بود که به هم نرسیدند

چرا با عینک دودی زمستان را نقاشی کردی؟

و تو........

خوابت از سرم میپرد

زنجیر در پنجره اتاق میشوم

و تو در قابی کج فقط میخندی و کلاهت را درست میکنی

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 20:40  توسط ایلیا تنکابنی  | 

پست جدید رو به یکی از بهترین دوستانم متین اصغری تقدیم میکنم به خاطر تمام پرنده های شعری که از چشمانش پرواز میکنند و تنهایی های سالخورده ام را همیشه سنگ صبور بود. به امید پایداری چشمهایش

 

انتظار

 

هر صبح اب روی حوضی ابکش میکنی

که ماهی هایش تورا

ما

میخوانند

با اشکهایی که نطلبیده به خاک میبخشی

 

تخته و ترمه تابوتی را زیرو رو میکنی

که میخش در کفن جا مانده

خاکستری را کنار باد میبویی

که بوی خواب کودکانه ات را میدهد

حالا میخواهد از چشمهات تا دریا شدن هزار گره فاصله باشد

 وقتی قرارست خاک فردا سرد باشد 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 13:10  توسط ایلیا تنکابنی  | 

از نفرین سارا ست

زمین روی شاخهایم میچرخد

خاطرات گنگم با تو صرع میشوند

معلولیت مغزم را با هیچکس تقسیم نخواهم کرد

حتی با رختهای زرد و خونی

و معشوقه هایی که قرار بر تیمار من دارند

چرا این سالها را نمیکشی ؟

ببین اگر تمام ورقها را برگردانی شعری نمیبینی

چه رسد به تو

وقتی لاعلاجی این تیمارستان منم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 12:24  توسط ایلیا تنکابنی  | 

هر ثانیه

به تیررسیدنت شلیک میشوم سارا

بنگ

بنگ

با این بهانه ها

شاید پا به خوابم بگذارم

شبیه خودم روبرویم بنشینی

تا ازکودکی هایی که در بلا تکلیفی مشق شد

پس بگیرمت

وقتی میشود با فشنگ های مشقی خود کشی کرد

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 0:29  توسط ایلیا تنکابنی  | 

زمستان ندیده ای

بدانی دی ماه

ازاواز کدام پیرمرد تنها

این همه زمستان ست

به ولای همین واژه های خسیس

نازکترو ملیحتر از باران رازی نگفتم

جز حرفهایی نا تمام

دراواخر زمستانی که قرارست بمیرد

عمدا زمستان مینویسم

تا ادم برفی بداند

امروزغروب جمعه گرمی ازاواسط مرداد ست
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 11:48  توسط ایلیا تنکابنی  | 

اگر قرار ست به تو فکر کنم

چمدان را زمین میگذاشتم

رفتن را طعمه سفر

وبه تو فکر میکردم

گفتم اگر ایستگاه را با تنهایی ام قسمت کنی

کفاره گناهانم را تنهایی ادا میکنم

تا کناراجاقی کورتر از زن همسایه

و مچاله عکست

تصویر به تصویر

زیر برجهای مه الوده دامنت

تاریک شوم

اگر قرار ست در ساعتی فرخنده رفتنم را تضمین کنی

تختخواب را با غیبتهای غیرموجه تنها بگذاری

گاه وبی گاه با تو رفاقت کنم

خواهم رفت

مگر چقدر تا رفتن

سوت اخر

بزرگ شدن مانده

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 17:35  توسط ایلیا تنکابنی  | 

سلام

چرا که من زاده هزاران کیلومتر فاصله ام

هزاران اسمان و ستاره انطرفتر

مرا به عقد دایم خاکی اویزانتر از نارنج در اورده اند

تا فاصله همیشه فاصله باشد

راستی تو را به عقد دایم چه کسی در اورده اند؟

عقده های قدیمی که از شریانهای اندام والدینت بیرون زده؟

قربانی سنتی که همان ابتدا زیر پرچم سوال من بود؟

دلم برای گرمای نزدیکی های تابستان تنگ شده

توی همان باغ

باغی که مرگ جوان دیده

مرگ هزاران علف هرز

مرگ مرا

تورا دیده

ولی هنوز نفس میکشد

هنوز نفس میکشی

یا که از خساست نفسهایت که مثل خاک شهر توست رنج میبری؟

جان بی قرار من

دردو بلای زنذگی ات تا ابد برسرم

من هنوز زنده ام پس نفس بکش

بمان

بمان برای تنی که حتی در مرداد هم رویای گرما دارد

اجاق خانه ام کور اگر مفت گریه کنم

اخر اشکهایی که از زلال پاکتر

از تابستان گرمترست چگونه بی حضور تو تمام میشود؟

بی بدیل ترین باران مرا از نفرت در قبال والدینی کور نخواهد شست

حتی بچه شیر در بلوغ مجاز به اثبات حقانیت خود ست

به اتمام نا تمام خود

به اتمام خوی حیوانی می اندیشد

گاهی فکر میکنم هنوز قصه ابراهیم و اسماعیل جاریست

پدری که فرزند را قربانی سنت خدایی که ندیده میکند

تنها برای گوسفندی بی خبر

وقتی به دریا با ان همه اب می اندیشم

میفهمم چقدر کم گریه کرده ام وتا دریا ریختن راه بسیار ست

میبینی از همه چیز فاصله دارم

نمیدانم من دورم یا انها از من دور

وقتی چشم باز کردم همه چیز دور بود

عقده رسیدن دارم

کاش فاصله حرف نبودو جان داشت

همه از این حرف بیزاریم

ولی سلطه اش میپذیرند برذهن

یا اتفاق

همه قبول دارندو قساوتش میپذیرند

چگونه میشود عشق را حادثه ای بدون فلسفه دانست

کاش تنها صدایت اینجا بود تا جوابم را میشنیدم

حرف زیاد ست

من خسته

تو خسته

و کاغذ هم حالت تهوع گرفته از بس کلمه به خوردش داده ام

پس ات بالا نیاورده نامه را تمام میکنم

وتا نامه بعدی تو را به خدایی غیر از خدای

ابراهیم

و

فاصله

و

اتفاق میسپارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 10:12  توسط ایلیا تنکابنی  | 

وقتی خدا میافریند

عشق

زندگی

نفس

رنج

مرگ

وشاید زن

از دست خودم کلافه

نه!!!!!!!!!

نه کلاف

تا هی جلو پای خودم درازشوم

تا جایی که از شاید و فردا و خدا و زن خبری نباشد

من به خودم محتاجم

منی که به خودی خود خاکی ست

از جنس کوزه گری که دهر را مثل خودش (تنها)میشناخت

نه چهار دیواری

نه خانه

چهار چوب

چهار چوبی که قانون ست

که پرنده در کشفش همچنان سنگین بال میگشاید

 من به چشمان شما موجودی دو زیستم

نیمم بین شما

نیم دیگر پیش خودم

حال بگویید چقدر مال من ست

وقتی به تلاطم طلا پوش خورشید شک داریم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 8:44  توسط ایلیا تنکابنی  | 

کسی انگار حرفی داشت

برای کودکان گمشده در صدای اژیر قرمز

ولی مردم نه

ازرائیل نه

خدا مهلتی

نه تنها به فریادش بلکه به خودش هم مهلت نداد

قیصر دنیای شعر هم بالاخره پرواز را تجربه کرد

اری قیصر پروانه شد

و

رفت

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 18:19  توسط ایلیا تنکابنی